تبلیغات
... دنیای من























... دنیای من

"تنها معشوقه ام "خدا

سلام سلام سلام خدمت هموطن های عزیزم،امید وارم هرجا هستید خوش و خرم باشید.خوشحالم که به وب من سر زدید وبه من افتخار دادید.نظر یادتون نره و صفحات جانبی روهم حتما ببینید.

 

به نام خداوند جان و خرد             کزین برتر اندیشه برنگذرد

خداوند نام و خداوند جای                خداوند روزی ده رهنمای

خداوند کیوان و گردان سپهر              فروزنده ماه و ناهید و مهر

ز نام و نشان و گمان برترست          نگارنده‌ی بر شده پیکرست

به بینندگان آفریننده را                نبینی مرنجان دو بیننده را

نیابد بدو نیز اندیشه راه            که او برتر از نام و از جایگاه

سخن هر چه زین گوهران بگذرد          نیابد بدو راه جان و خرد

خرد گر سخن برگزیند همی        همان را گزیند که بیند همی

ستودن نداند کس او را چو هست       میان بندگی را ببایدت بست

خرد را و جان را همی سنجد اوی         در اندیشه‌ی سخته کی گنجد اوی

بدین آلت رای و جان و زبان        ستود آفریننده را کی توان

به هستیش باید که خستو شوی        ز گفتار بی‌کار یکسو شوی

پرستنده باشی و جوینده راه        به ژرفی به فرمانش کردن نگاه

توانا بود هر که دانا بود       ز دانش دل پیر برنا بود

از این پرده برتر سخن‌گاه نیست        ز هستی مر اندیشه را راه نیست

 

"فردوسی حکیم


نوشته شده در سه شنبه 27 دی 1390 ساعت 05:07 ب.ظ توسط melika نظرات | |

ایشالا بعد کنکور اگه عمری بود مزاحم میهن بلاگ و شما بشم اگه عمری بود دعاکنین واسم ی رتبه توپ بیارم
ممنون
نوشته شده در سه شنبه 16 تیر 1394 ساعت 10:11 ب.ظ توسط melika نظرات | |

دیروز پینوکیو آدم شد و آدما پینکیو .....
من از عاقبت مادر بزرگ می ترسم !!!
اگر شنل قرمزی فردا گرگ شد چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در دوشنبه 17 تیر 1392 ساعت 06:14 ق.ظ توسط melika نظرات | |

 

از بیل گیتس پرسیدند: از تو ثروتمند تر هم هست؟

گفت : بله فقط یک نفر

پرسیدند: چه کسی؟

بیل گیتس ادامه داد: سالها پیش زمانی که از اداره اخراج شدم و به تازگی اندیشه‌های خود و در حقیقت به طراحی مایکروسافت می اندیشیدم، روزی در فرودگاهی در نیویورک بودم که قبل از پرواز چشمم به نشریه ها و روزنامه ها افتاد. از تیتر یک روزنامه خیلی خوشم اومد، دست کردم توی جیبم که روزنامه رو بخرم دیدم که پول خرد ندارم. خواستم منصرف بشم که دیدم یک پسر بچه سیاه پوست روزنامه فروش وقتی این نگاه پر توجه مرا دید گفت این روزنامه مال خودت؛ بخشیدمش؛ بردار برای خودت.

گفتم: آخه من پول خرد ندارم!

گفت: برای خودت ! بخشیدمش !

 

                                             ادامه داستان در ادامه مطلب


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 5 تیر 1392 ساعت 08:04 ب.ظ توسط melika نظرات | |

در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر١٠ ساله اى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت میزى نشست.
خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت.
پسر پرسید: بستنى با شکلات چند است؟
خدمتکار گفت: 50 سنت
پسر کوچک دستش را در جیبش کرد ، تمام پول خردهایش را در آورد و شمرد .
بعد پرسید: بستنى خالى چند است؟
خدمتکار با توجه به این که تمام میزها پر شده بود و عده اى بیرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن میز ایستاده بودند،
با بیحوصلگى گفت : ٣۵ سنت
پسر دوباره سکه هایش را شمرد و گفت:
براى من یک بستنى خالى بیاورید.
خدمتکار یک بستنى آورد و صورتحساب را نیز روى میز گذاشت و رفت.
 پسر بستنى را تمام کرد، صورتحساب را برداشت و پولش را به صندوقدار پرداخت کرد و رفت.
 هنگامى که خدمتکار براى تمیز کردن میز رفت، گریه اش گرفت !
پسر بچه روى میز در کنار بشقاب خالى، ١۵ سنت براى او انعام گذاشته بود.

نوشته شده در چهارشنبه 5 تیر 1392 ساعت 07:46 ب.ظ توسط melika نظرات | |

 


نوشته شده در چهارشنبه 5 تیر 1392 ساعت 07:39 ب.ظ توسط melika نظرات | |

سالهای بسیار دور پادشاهی زندگی میکرد که وزیری داشت.

وزیر همواره میگفت:

 هر اتفاقی که رخ میدهد به صلاح ماست.

 روزی پادشاه برای پوست کندن میوه کارد تیزی طلب کرد اما در حین بریدن میوه انگشتش را برید،وزیر که در آنجا بود گفت: نگران نباشید تمام چیزهایی که رخ میدهد در جهت خیر و صلاح شماست !

  پادشاه از این سخن وزیر برآشفت و از رفتار او در برابر این اتفاق آزرده خاطر شد و دستور زندانی کردن وزیر را داد

چند روز بعد پادشاه با ملازمانش برای شکار به نزدیکی جنگلی رفتند. پادشاه در حالی که مشغول اسب سواری بود راه را گم کرد و وارد جنگل انبوهی شد و از ملازمان خود دور افتاد،در حالی که پادشاه به دنبال راه بازگشت بود به محل سکونت قبیلهای رسیدکه مردم آن در حال تدارک مراسم قربانی برای خدایانشان بودند،

 زمانی که مردم پادشاه خوش سیما را دیدند خوشحال شدند زیرا تصور کردند وی بهترین قربانی برای تقدیم به خدای آنهاست!!!

آنها پادشاه را در برابر تندیس الهه خود بستند تا وی را بکشند،

 اما ناگهان یکی از مردان قبیله فریاد کشید : چگونه میتوانید این مرد را برای قربانی کردن انتخاب کنید در حالی که وی بدنی ناقص دارد، به انگشت او نگاه کنید !!!

   به همین دلیل وی را قربانی نکردند و آزاد شد.

پادشاه که به قصر رسید وزیر را فراخواند و گفت:اکنون فهمیدم منظور تو از اینکه میگفتی هر چه رخ میدهد به صلاح شماست چه  بوده زیرا بریده شدن انگشتم موجب شد زندگی ام نجات یابد اما در مورد تو چی؟ تو به زندان افتادی این امر چه خیر و صلاحی برای تو داشت؟!!

  وزیر پاسخ داد: پادشاه عزیز مگر نمیبینید،اگر من به زندان نمی افتادم مانند همیشه در جنگل به همراه شما بودم در آنجا زمانی که شما را قربانی نکردند مردم قبیله مرا برای قربانی کردن انتخاب میکردند،

 بنابراین میبینید که حبس شدن نیز برای من مفید بود!!!

 ایمان قوی داشته باشید و بدانید هر چه رخ میدهد خواست خداوند است

تصمیمات خداوند از قدرت درک ما خارج است اما همیشه به سود ما می باشد.

                                                                                                                            پائولوکوئیلو


نوشته شده در سه شنبه 4 تیر 1392 ساعت 02:31 ب.ظ توسط melika نظرات | |

ماهیان از از تلاطم دریا

به خدا شکایت کردند

 و چون دریا آرام شد

  خود را اسیر صیاد یافتند

 در تلاطمهای زندگی حکمتی نهفته است

 از  خدا بخواهیم دلـمان آرام باشد

 نه اطرافمان


نوشته شده در پنجشنبه 15 فروردین 1392 ساعت 10:55 ق.ظ توسط melika نظرات | |

آدمی اگر پیامبر هم باشد از زبان مردم آسوده نیست، زیرا
اگر بسیار کار کند، می‌گویند احمق است !
اگر کم کار کند، می‌گویند تنبل است!
اگر بخشش کند، می‌گویند افراط می‌کند!

اگر جمعگرا باشد، می‌گویند بخیل است!
اگر ساکت و خاموش باشد می‌گویند لال است!!!
اگر زبان‌آوری کند، می‌گویند ورّاج و پرگوست ..!
اگر روزه برآرد و شب‌ها نماز بخواند می‌گویند ریاکاراست!!!
و اگر نکند میگویند کافراست و بی‌دین .....!!!
لذا نباید بر حمد و ثنای مردم اعتنا کرد
پس آنچه باشید که دوست دارید.
شاد باشید ؛ مهم نیست که این شادی چگونه قضاوت شود.


نوشته شده در پنجشنبه 15 فروردین 1392 ساعت 10:38 ق.ظ توسط melika نظرات | |

خدایا کودکان گل فروش را میبینی؟ مردان خانه به دوش ؟

دخترکان تن فروش؟ مادران سیاه پوش؟ واعظان دین فروش؟

محراب های فرش فروش؟ پسران کلیه فروش؟

زبان های عشق فروش ؟ انسانهای آدم فروش؟

همه را میبینی ؟؟؟؟؟

میخواهم یک تکه آسمان کلنگی بخرم/دیگر زمینت بوی زندگی نمیدهد


نوشته شده در سه شنبه 6 فروردین 1392 ساعت 02:34 ب.ظ توسط melika نظرات | |

 

 
مرﺩ ﻓﻘﯿﺮﻯ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﮐﺮﻩ ﻣﻰ ﺳﺎﺧﺖ، ﺁﻥ ﺯﻥ ﮐﺮﻩ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺻﻮﺭﺕ ﺩﺍﯾﺮﻩ ﻫﺎﯼ ﯾﮏ ﮐﯿﻠﻮﯾﻰ ﻣﻰ ﺳﺎﺧﺖ .
ﻣﺮﺩ ﺁﻧﺮﺍ ﺑﻪ ﯾﮑﻰ ﺍﺯ ﺑﻘﺎﻟﻰ ﻫﺎﯼ ﺷﻬﺮ ﻣﻰ ﻓﺮﻭﺧﺖ ﻭ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﻣﺎﯾﺤﺘﺎﺝ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﻣﻰ ﺧﺮﯾﺪ .
ﺭﻭﺯﻯ ﻣﺮﺩ ﺑﻘﺎﻝ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﮐﺮﻩ ﻫﺎ ﺷﮏ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺖ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﻭﺯﻥ ﮐﻨﺪ . ﻫﻨﮕﺎﻣﻰ ﮐﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﻭﺯﻥ ﮐﺮﺩ، ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﻫﺮ ﮐﺮﻩ ۹۰۰ ﮔﺮﻡ ﺑﻮﺩ .
ﺍﻭ ﺍﺯ ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﻋﺼﺒﺎﻧﻰ ﺷﺪ ﻭ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﺑﻪ ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﮔﻔﺖ:
ﺩﯾﮕﺮ ﺍﺯ ﺗﻮ ﮐﺮﻩ ﻧﻤﻰ ﺧﺮﻡ، ﺗﻮ ﮐﺮﻩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﯾﮏ ﮐﯿﻠﻮ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﻰ ﻓﺮﻭﺧﺘﻰ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﻰ ﮐﻪ ﻭﺯﻥ ﺁﻥ ۹۰۰ ﮔﺮﻡ ﺍﺳﺖ . ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﺷﺪ
ﻭ ﺳﺮﺵ ﺭﺍ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ:
ﻣﺎ ﺗﺮﺍﺯﻭﯾﯽ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ ﻭ ﯾﮏ ﮐﯿﻠﻮ ﺷﮑﺮ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﺧﺮﯾﺪﯾﻢ ﻭ ﺁﻥ ﯾﮏ ﮐﯿﻠﻮ ﺷﮑﺮ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﻭﺯﻧﻪ ﻗﺮﺍﺭ ﻣﻰ ﺩﺍﺩﯾﻢ .
ﯾﻘﯿﻦ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺵ ﮐﻪ: ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﻣﻰ ﮔﯿﺮﯾﻢ !

نوشته شده در دوشنبه 5 فروردین 1392 ساعت 08:30 ب.ظ توسط melika نظرات | |

تنهایی حکایت من؛حکایت کسی است که عاشق دریا بود،اما قایق نداشت ...

دلباختۀ سفر بود؛همسفر نداشت ...

حکایت کسی است که زجر کشید،اما ضجه نزد ...

زخم داشت و ننالید...

گریه کرد؛ اما اشک نریخت ...

حکایت من؛حکایت چوپان بی گله و ساربان بی شترست !

حکایت کسی که پر از فریاد بود،اما سکوت کرد؛ تا همۀ صدا ها رابشنود ... !!

قبل از اینکه بخواهی در مورد من و زندگی من قضاوت کنی

کفشهای من را بپوش و در راه من قدم بزن

از خیابان ها،کوه ها و دشت هایی گذر کن که من کردم

اشک هایی را بریز که من ریختم

دردهای من راتجربه کن

سال هایی را بگذران که من گذراندم

روی سنگهایی بلغز که من لغزیدم

دوباره و دوباره برپاخیز ومجدداً در همان راه سخت قدم بزن،همان طور که من انجام دادم

آن زمان می توانی در مورد من قضاوت کنی ...


نوشته شده در دوشنبه 5 فروردین 1392 ساعت 06:16 ب.ظ توسط melika نظرات | |

http://www.pic.tooptarinha.com/images/unamb7o6e53pu7hbq0sr.jpg

 در حوالی میدان، بساطش را پهن کرده بود؛ فریب می فروخت.

 مردم دورش جمع شده بودند، هیاهو می کردند و هول می زدند و بیش تر می خواستند.

توی بساطش همه چیز بود:


ادامه داستان در ادامه مطلب


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 24 بهمن 1391 ساعت 06:38 ب.ظ توسط melika نظرات | |




خدایا!

من دلم قرصه!
كسی غیر از تو با من نیست

خیالت از زمین راحت، كه حتی روز روشن نیست
كسی اینجا نمیبینه، كه دنیا زیر چشماته

یه عمره یادمون رفته، زمین دار مكافاته

فراموشم شده گاهی، كه این پایین چه ها كردم
كه روزی باید از اینجا، بازم پیش تو برگردم
خدایا وقت برگشتن، یه كم با من مدارا كن
شنیدم گرمه آغوشت
اگه میشه منم جا كن...


نوشته شده در یکشنبه 15 بهمن 1391 ساعت 06:02 ب.ظ توسط melika نظرات | |


دختر کوچکى با معلمش درباره نهنگ‌ها بحث مى‌کرد.
معلم گفت: از نظر فیزیکى غیرممکن است که نهنگ بتواند یک آدم را ببلعد
زیرا با وجود اینکه پستاندار عظیم‌الجثه‌اى است امّا حلق بسیار کوچکى
دارد.
دختر کوچک پرسید: پس چطور حضرت یونس به وسیله یک نهنگ بلعیده شد؟
معلم که عصبانى شده بود تکرار کرد که نهنگ نمى‌تواند آدم را ببلعد. این
از نظر فیزیکى غیرممکن است.
دختر کوچک گفت: وقتى به بهشت رفتم از حضرت یونس مى‌پرسم.
معلم گفت: اگر حضرت یونس به جهنم رفته بود چى؟
دختر کوچک
گفت:
اونوقت شما ازش بپرسید.


نوشته شده در جمعه 27 مرداد 1391 ساعت 05:27 ب.ظ توسط melika نظرات | |

آیا میدانستید که در ایران باستان و در آئین پنج هزار ساله مهر(میترائیسم) روز یکشنبه مهرشید نام داشته که منظور از مهر میترا یا مهر خدای بزرگ آئین میترائیسم و معنی شید آفتاب و روشنایی میباشد یعنی
مهرشید روز مهر و آفتاب یا روشنایی بوده و امروزه در تقویم میلادی این روز sunday نام دارد که دقیقا به معنی روز آفتاب میباشد . و اینک بقیه روزهای هفته:


کیوان شید = شنبه
مهرشید = یکشنبه
مه شید = دوشنبه
بهرام شید = سه شنبه
تیرشید = چهارشنبه
هرمزشید = پنجشنبه
ناهیدشید یا آدینه = جمعه


اینک با بررسی ریشه های این واژگان به این برآیند ساده میرسیم:

کیوان شید = شنبه
Saturday = Satur + day
Saturn = کیوان
------------------------------------------------------------------
مهرشید = یکشنبه
Sunday = Sun + day
Sun = خور (خورشید) = مهر
------------------------------------------------------------------
مه شید = دوشنبه
Monday = Mon + day
Moon
= ماه
------------------------------------------------------------------
بهرام شید = سه شنبه
Tuesday = Tues + day
Tues =
god of war = Mars = بهرام
------------------------------------------------------------------
تیرشید = چهارشنبه
Wednesday = Wednes + day
Wednes =
day of Mercury = Mercury = تیر
------------------------------------------------------------------
هرمزشید = پنجشنبه
Thursday = Thurs + day
Thurs = Thor = day of Jupiter = Jupiter = هرمز
------------------------------------------------------------------
ناهیدشید یا آدینه = جمعه
Friday = Fri + day
Fri = Frig = day of Venues = Venues = ناهی

باور کنید به دور از تعصب میگویم تمامی دنیا وامدار نیاکان ما میباشد.

نوشته شده در جمعه 27 مرداد 1391 ساعت 05:12 ب.ظ توسط melika نظرات | |

پوست ومو

در رژیم غذایی خود به قدر كافی از پروتئین های حیوانی و گیاهی مثل گوشت و مرغ و لبنیات بهره ببرید.

ـ هرگز موهایتان را بیش از حد نشورید. باید بدانید یك بار شستشو برای تمام انواع موها و برای زدودن چربی و كثیفی از روی موها كافی است .


ـ استفاده از محصولاتی مثل ژل، موس و كرم های مو، درخشندگی مو را از بین می برد و موها را كدر می كند. شما می توانید از یك شامپوی پاك كننده گیاهی، هر دو هفته یك بار برای زدودن باقیمانده مواد آرایشی از موهایتان استفاده كنید .
اگه به فکر پوست و موهایتان هستید برید ادامه مطلب

ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 7 فروردین 1391 ساعت 02:29 ب.ظ توسط melika نظرات | |

الو ... الو... سلام
کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟
مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟
پس چرا کسی جواب نمیده؟
یهو یه صدای مهربون! ..مثل اینکه صدای یه فرشتس .بله با کی کار داری کوچولو؟

بقیه رو تو ادامه مطلب بخونید

ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 28 اسفند 1390 ساعت 09:32 ب.ظ توسط melika نظرات | |

خدا پشت پنجره ایستاده است  

جانی کوچولو همراه پدر و مادر و خواهرش برای دیدن پدربزرگ و مادربزرگ به مزرعه رفت. مادربزرگ یک تیر و کمان به جانی داد که با آن بازی کند. موقع بازی، جانی اشتباهاً تیری به اردک دست آموز مادربزرگش زد که به سرش خورد و او را کشت. جانی ترسید و لاشه حیوان را پشت هیزم ها پنهان کرد. وقتی سرش را بلند کرد فهمید که خواهرش همه چیز را دیده است. اما به روی خودش نیاورد.

مادربزرگ به سالی گفت: «درشستن ظرف ها کمک می کنی؟» ولی سالی گفت: «مامان بزرگ جانی به من گفته که می خواهد در کارهای آشپزخانه به شما کمک کند» و زیر لبی به جانی گفت: «اردک یادت هست؟» جانی ظرف ها را شست.بعدازظهر آن روز پدربزرگ گفت که می خواهد بچه ها را به ماهی گیری ببرد، ولی مادربزرگ گفت: «متأسفانه من برای درست کردن شام به کمک سالی احتیاج دارم».
 سالی لبخندی زد و گفت: «نگران نباشید، چون جانی به من گفته است که می خواهد کمک کند.» و زیر لب به جانی گفت: «اردک یادت هست؟»
آن روز سالی به ماهی گیری رفت و جانی در تهیه شام کمک کرد.
 چند روز به همین منوال گذشت و جانی مجبور بود که علاوه بر کارهای خودش، کارهای سالی را هم انجام بدهد.
تا این که نتوانست تحمل کند و رفت پیش مادربزرگش و همه چیز را اعتراف کرد.
 مادربزرگ لبخندی زد و او را در آغوش گرفت و گفت: «عزیز دلم می دانم چه شد، من آن وقت پشت پنجره بودم و همه چیز را دیدم. چون خیلی دوستت دارم، همان موقع بخشیدمت. فقط می خواستم ببینم تا کی می خواهی به سالی اجازه بدهی به خاطر یک اشتباه، تو را به خدمت خودش بگیرد!»
 نکته: گذشته شما هرچه که باشد، هر کاری که کرده باشید، هر کاری که شیطان دائم آن را به رخ تان بکشد (دروغ، تقلب، ترس، عادت های بد، نفرت، عصبانیت، تلخی، ...) هرچه که باشد، باید بدانید که خدا پشت پنجره ایستاده و همه چیز را دیده. همه زندگی تان، همه کارهای تان را دیده. او می خواهد شما بدانید که دوستت و شما را بخشیده است. فقط می خواهد بداند تا چه زمانی به شیطان اجازه می دهید به خاطر آن کارها شما را به خدمت بگیرد!
بهترین چیز درباره خدا این است که هر وقت از او طلب بخشش کنید، نه فقط می بخشد، بلکه فراموش هم می کند. همیشه بخاطر داشته باشید، خدا پشت پنجره ایستاده است


نوشته شده در جمعه 12 اسفند 1390 ساعت 07:27 ب.ظ توسط melika نظرات | |

معلم از یک گروه از دانش اموز خواستد اسامی عجایب هفتگانه را بنویسند...

علی رغم اختلاف نظر ها، اکثرا اینها را جزو عجایب هفت گانه نام بردند:
اهرام مصر

تاج محل

 دره بزرگ (به نام گراند کانیون در امریکا)

کانال پاناما

کلیسای پطرس مقدس

دیوار بزرگ چین

آبشار نیاگارا

آموزگار هنگام جمع کردن نوشته های دانش آموزان، متوجه شد که یکی از آنها هنوز کارش را تمام نکرده است.

از دخترک پرسید که آیا مشکلی دارد...

دختر جواب داد : بله کمی مشکل دارم، چون تعداد شگفتی ها خیلی زیاد است و نمیدانم کدام را بنویسم!...

آموزگار گفت: آنهایی را که نوشته ای نام ببر شاید ما هم بتوانیم کمک کنیم...

دخترک با تردید چنین خواند:
به نظر من عجایب هفت گانه دنیا عبارتند از:
دیدن
شنیدن
لمس کردن
چشیدن
احساس کردن
خندیدن
دوست داشتن

اتاق در چنان سکوتی فرو رفت که حتی صدای زمین افتادن سنجاق شنیده می شد...!
آن چیزهایی که به نظرمان ساده و معمولی میرسند، آنها را نادیده و دست کم میگیریم، حقیقا شگفت انگیزند...با ملایمت به یادمان می آورند که با ارزش ترین چیزهای زندگی ساخته دست انسان نیستند و آنها را نمیتوان خرید ، آن قدر خود را مشغول نکنید که بی توجه از کنارشان بگذرید...

** بر روی زمین چیزی بزرگتر از انسان نیست و درانسان چیزی بزرگتر از فکر او. همیلتون



نوشته شده در جمعه 12 اسفند 1390 ساعت 07:22 ب.ظ توسط melika نظرات | |

بسم الله الرحمن الرحیم

پندهای حضرت لقمان به پسرش(از آیه۱۳تا۱۹سوره لقمان):

۱)به خدا شرک میاور که به راستی ستمی بزرگ است.

۲)شکرگزار خداوپدر ومادرت باش.

۳)اگر در دنیا وادارت کردند به خدا شرک ورزی فرمان مبرولی باآنان خوش رفتاری کن.

۴)اگر اعمال تو هم وزن دانه خردلی در آسمان ها و زمین است خداوند ازآن آگاه است.

۵)نماز را بر پا دار.

۶)مردم را به کار پسدیده وادار و از کار ناپسند باز دار.

۷)اگر بر تو آسیبی آمد شکیبا باش.

۸)از مردم روی بر مگردان.

۹)در زمین با غرور راه مرو که خداوند افراد خود پسند را دوست نمی دارد.

۱۰)در راه رفتن میانه رو باش و صدایت را بلند نکن.

پایان


نوشته شده در سه شنبه 4 بهمن 1390 ساعت 12:23 ب.ظ توسط melika نظرات | |

"همراه با گل"

دوران شکفتن

عبور از جاده های پر پیچ و خم زندگی همیشه به آسانی ممکن نیست . و در این میان دوران پرمخاطره نوجوانی از سخت ترین گذرگاههای مسیر زندگانی به شمار می رود . نوجوانی در واقع برزخی بین کودکی و جوانی است . این دوره آکنده از رفتارهای متناقض، غرایز طوفان وار و تشنج زا می باشد . در عین حال این سنین نوید بخش تولدی دوباره در تمامی عرصه های جسمی، اجتماعی و ارزشی است، همچنین می توان از این ایام به عنوان «نقطه عطف زندگی » یاد نمود . از همین رواست که روانشناسان نوجوانی را با القاب و عناوینی همچون «دوران منفی » ; «زندگانی تشنج انگیز» ; «دوران طوفان و فشار» ; «تولد جدید» (1) و . . . نام گذاری نموده اند .

با توجه به آنچه گفته شد می توان دوران نوجوانی واز پی آن جوانی را دوران شکفتن دانست; دوران طلایی و پر ارزشی که تنها یکبار در زندگی انسان رخ می دهد . سادگی و بی آلایشی این دوران به همراه عشق خالص به رفتارهای والا موقعیتی کم نظیر را فراروی مربیان، مبلغان و والدین پرتلاش و مسئولیت شناس می گذارد که بهره برداری از آن موفقیتهای دراز مدتی را به دنبال می آورد . در واقع این مرحله از زندگی همان دوران قوت و قدرتی است که خداوند در کلام خویش در میانه دو دوره ناتوانی و سستی می آورد و بیشترین تکالیف را برای همین دوران در نظر می گیرد . «الله الذی خلقکم من ضعف ثم جعل من بعد ضعف قوة ثم جعل من بعد قوة ضعفا وشیبة » (8) ; «خدا همان کسی است که شما را در حال ضعف آفرید و پس از آن ناتوانی، قوت و توانایی بخشید و بار دیگر پس از توانایی، ضعف و پیری را قرار داد .»

بهاری نو

دانی كه نو بهار جوانی چسان گذشت؟
زود آنچنان گذشت، كه تیر
از كمان گذشت
نیمی به راه عشق و جوانی تمام شد

نیم دگر بغفلت و خواب گران
شد
صد آفرین به همت مرغی شكسته بال

كز خویشتن شد و، از آشیان گذشت

افسرده‌ای كه تازه گلی را ز دست داد

داند چها به بلبل بی خانمان گذشت

بنگر به شمع عشق، كه در اشك و آه او

پروانه بال و پر زد و، آتش به جان گذشت

بشنو درای قافله سالار زندگی

گوید به خواب بودی واین كاروان گذشت

ظالم
اگر به تیغ ستم، خون خلق ریخت
از خون بیگناه، مگر می توان گذشت؟

(مشفق
) بهار زندگیت گر صفا نداشت
شكر خدا كه همره باد خزان گذشت

مشفق كاشانی

 

نوشته شده در سه شنبه 4 بهمن 1390 ساعت 12:13 ب.ظ توسط melika نظرات | |

Peter was eight and a half years old, and he went to a school near his house. He always went there and came home on foot, and he usually got back on time, but last Friday he came home from school late. His mother was in the kitchen, and she saw him and said to him, "Why are you late today, Peter 

"My teacher was angry and sent me to the headmaster after our lessons," Peter answered

?""To the headmaster?" his mother said. "Why did she send you to him 

"Because she asked a question in the class; Peter said, "and none of the children gave her the answer except me."

His mother was angry. "But why did the teacher send you to the headmaster then? Why didn"t she send all the other stupid children?" she asked Peter 

."Because her question was, "Who put glue on my chair?" Peter said

اگه تو ترجمه مشکلی داشتید به ادامه مطلب برید 


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 1 بهمن 1390 ساعت 04:29 ب.ظ توسط melika نظرات | |

خواجه عبدالله انصاری فرمود:

بدانکه، نماز زیاده خواندن، کار پیرزنان است،و روزه فزون داشتن، صرفه نان است،و حج نمودن، تماشای جهان است.
اما نان دادن، کار مردان است.

نوشته شده در شنبه 1 بهمن 1390 ساعت 03:44 ب.ظ توسط melika نظرات | |

At least 5 people in this world love you so much they would die for you
حداقل پنج نفر در این دنیا هستند که به حدی تو را دوست دارند، که حاضرند برایت بمیرند

At least 15 people in this world love you, in some way
حداقل پانزده نفر در این دنیا هستند که تو را به یک نحوی دوست دارند

The only reason anyone would ever hate you, is because they want to be just like you
تنها دلیلی که باعث میشود یک نفر از تو متنفر باشد، اینست که می‌خواهد دقیقاً مثل تو باشد

A smile from you, can bring happiness to anyone, even if they don't like you
یک لبخند از طرف تو میتواند موجب شادی کسی شود،
حتی کسانی که ممکن است تو را دوست نداشته باشند

Every night, SOMEONE thinks about you before he/ she goes to sleep
هر شب، یک نفر قبل از اینکه به خواب برود به تو فکر می‌کند

You are special and unique, in your own way
تو در نوع خود استثنایی و بی‌نظیر هستی

Someone that you don't know even exists, loves you
یک نفر تو را دوست دارد، که حتی از وجودش بی‌اطلاع هستی

When you make the biggest mistake ever, something good comes from it
وقتی بزرگترین اشتباهات زندگیت را انجام می‌دهی ممکن است منجر به اتفاق خوبی شود

When you think the world has turned it's back on you, take a look
you most likely turned your back on the world
وقتی خیال می‌کنی که دنیا به تو پشت کرده، یه خرده فکر کن،
شاید این تو هستی که پشت به دنیا کرده‌ای

Always tell someone how you feel about them
you will feel much better when they know
همیشه احساست را نسبت به دیگران برای آنها بیان کن،
وقتی آنها از احساست نسبت به خود آگاه می‌شوند احساس بهتری خواهی داشت

If you have great friends, take the time to let them know that they are great
وقتی دوستان فوق‌العاده‌ای داشتی به آنها فرصت بده تا متوجه شوند که فوق‌العاده هستند

نظر یادتون نره


نوشته شده در شنبه 1 بهمن 1390 ساعت 11:58 ق.ظ توسط melika نظرات | |

هشت اصل مهم برای یک زندگی بیست

1. صبح ها که از خواب بیدار می شوید، دستگاه عیب سنج و ایرادگیر وجودتان را از کار بیندازید. قول می دهیم؛ خورشید درخشان تر، پرنده ها خوش آوازتر، مردم مهربان تر و حتی کسب و کارتان پربرکت تر خواهد شد.

2. در معادلات زندگی هیچ گاه از علامت منفی استفاده نکنید، به خاطر داشته باشید که تفکر منفی از آن چنان قدرتی برخوردار است که می تواند با قرار گرفتن در پشت یک معادله بزرگ زندگی، همه علامت های مثبت آن را تغییر داده و مانند خود منفی بسازد.

3. هیچ گاه در گره زدن طناب پاره شده دوستی تعلل به خرج ندهید، گاهی اوقات غرور بیجا سبب می شود که حتی همسران خوب توجهی به گسستگی ریسمان بین خود ننمایند. مطمئن باشید گره زدن به خاطر کمتر نمودن طول طناب، نزدیکی را بیشتر می کند.

4. آنتن های ذهن تان را تنها به سوی ایستگاه هایی تنظیم کنید که شبانه روز امواج مثبت پخش می کند، کاری کنید که کارکنان ایستگاه های منفی از شدت بیکاری اخراج شوند.

5. دلتان را تبدیل به اقیانوسی آرام نمایید نه یک مرداب ناچیز. فکر نمی کنید حتی تصور اقیانوس هم احساسی از عظمت و پهناوری را در دل ایجاد کند؟ آنها که دلهایشان مرداب است با کوچک ترین حادثه ای به تلاطم می افتد، برعکس کسانی که شدیدترین گرداب ها و جریان های حوادث هم آرامش شان را بر هم نخواهد زد.

6. سعی کنید قلبی مقاوم داشته باشید، قلبی که مقابل گرم و سرد حوادث و ضربه های عاطفی همچون ظروف چینی با اندک ضربه ای خرد نشود.

7. تجربه های تلخ و شیرین زندگی را مانند یك درس فهمیدنی بدانید و نه حفظ کردنی، چرا که مطالب حفظ شده پس از مدت زمانی در ذهن پاک می شوند.

8. همواره مصمم باشید تا با استفاده از جلا دهنده هایی همچون دعا و نیایش روح و روانتان را پاکی و طراوت بخشید.

http://www.torbatjam.ws
سایت فرهنگی و ادبی تربت جام


نوشته شده در شنبه 1 بهمن 1390 ساعت 09:37 ق.ظ توسط melika نظرات | |

چه بگوییم چه نگوییم؟


شگفتا!!!به ادامه مطلب برید جالبه

ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 27 دی 1390 ساعت 08:04 ب.ظ توسط melika نظرات | |

 

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچك » بخش تصاویر زیباسازی » سری چهارم www.pichak.net كلیك كنید

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچك » بخش تصاویر زیباسازی » سری چهارم www.pichak.net كلیك كنید

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچك » بخش تصاویر زیباسازی » سری چهارم www.pichak.net كلیك كنید

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچك » بخش تصاویر زیباسازی » سری چهارم www.pichak.net كلیك كنید



نوشته شده در سه شنبه 27 دی 1390 ساعت 07:52 ب.ظ توسط melika نظرات | |

  در تصاویر حكاكی شده بر سنگهای تخت جمشید:

 هیچكس عصبانی نیست.

هیچ كس سوار بر اسب نیست .
هیچ كس را در حال تعظیم نمی بینی.

برده داری مرسوم نیست.
در بین این همه پیكر تراشیده شده حتی یك تصویر برهنه نیست

این است فرهنگ عظیم ایرانیان*
             (زنده باد ایران و ایرانی)


نوشته شده در سه شنبه 27 دی 1390 ساعت 06:45 ب.ظ توسط melika نظرات | |

مترلینگ: انسان خوشبخت آن كسی است كه حوادث را با تبسم و اندكی دقت بعلت وقوع آن تلقی وقبول نماید.

بودا:اشكهای دیگران را مبدل به نگاههای پر از شادی نمودن بهترین خوشبختی هاست.

دوسن پیر: انسان خوشبخت نمی شود اگر برای خوشبختی دیگران نكوشد.

بتهوون: اگر می خواهی خوشبخت باشی برای خوشبختی دیگران بكوش زیرا آن شادی كه ما به دیگران می دهیم به دل ما بر می گردد.

بزرگمهر: آنكه كردار به سخاوت بیاراید و گفتار براستی در این جهان نیك بخت است.

اپیكتت: اعتقاد به بخت و قسمت بدترین نوع بردگی است.

دیل كارنگی: بخاطر بسپاریم كه تنها راه تامین خوشبختی این نیست كه متوقع حقشناسی از دیگران باشیم بلكه خوبیهائیكه به آنها می كنیم باید فقط بمنظور تامین مسرت باطن  خودمان باشد.

هلن كلر:خوشبختی شكل ظاهری ایمان است ،تا ایمان و امید و سخت كوشی نباشد ،هیچ كاری را نمی توان انجام داد.

گوته:كسی كه دارای عزمی راسخ است ،جهان را مطابق میل خویش عوض می كند.

سقراط:یك زندگی مطالعه نشده ،ارزش زیستن ندارد  

بقیه رو تو ادامه مطلب ببینید


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 27 دی 1390 ساعت 05:47 ب.ظ توسط melika نظرات | |

قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت